تبليغاتX
برفراز زنگوله های شب زنده دار

برفراز زنگوله های شب زنده دار

وقتی سرت داد میزنم...
واقعا داد میزنم ...گریه میکنم که دلم برایت تنگ شده...
و تو آرام فقط بغض میکنی...آرام گریه میکنی...
و میگویی به خدا دل منم عشقم...
میخواهم آن لحظه...فقط آن لحظه را هیچ کسی جز ما نداشته باشد...
.
.
چقدر عشق تو مرا صبور کرده است !
و خود خواه ....
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 22:39  توسط صفر  | 

امروز بعد از ضد حالی که خوردم...
مثل همیشه نزد تو آمدم...
میدانی خوبی تو چیست ؟
اینکه همیشه ..وقتی که باید هستی...
آن هم فقط برای من..
واین مرا مغرور میکند...
امروز لحظه ایی به اینکه تو نباشی فکر کردم...
اما فهمیدم همان قدر که من بمیرم...
تو هم میمیری...
وباز مغرورت شدم...
امروز برایت یک اعتراف کردم...
راستی...
دقت کرده ایی عشق تو چقدر اعتراف برایم به همراه داشته است....
و باز مغرورت شدم...
امروز یاد اولین باری که دیدمت اوفتادم...
که شبش چه بلایی سر صورتم آمده بود و تا خود صبح بیمارستان بودم...
یادش به خیر...
اولین بار که دیدمت...
دعا دعا میکردم به صورتم دست نزنی...
نبوسی ام...
ترسم از سوختن بود...
تمام پوستم میسوخت و تو تماما آتش بودی...ومن تاب نداشتم این همه گداختگی را...
دیدی...
باز مغرور شدم...
ومعترف...
باز هم اعتراف کردم...
آخر لعنتی  ِ من..
از کجای این دنیا آمدی...
که شدی قلب  ِ من....
دیدی...
باز مغرور شدم...
عمریست مغرورت شده ام....
دوستت دارم...

*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 21:58  توسط صفر  | 

امروز همین جوری یک نیازمندی ها خریدم ! و همین جوری به آگهی های جذب عکاس زنگ زدم...اولی همان اول که فهمید عکاسی را در دانشگاه کار کرده ام ، گفت کار ما متفاوت است و من هم سریع قطع کردم !

چند دقیقه بعد خودش زنگ زد ! کلی سوال کرد ! وقرار گذاشت کارهایم را ببیند !

*آقا من همین جوری زنگ زدم...اما اگر آقاهه اوکی بدهد اینکه قبول نکنم ، یه کم برایم سخت است :(

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 16:26  توسط صفر  | 

قرارهامان زیاد بود...
زیاد...
اما هیچ وقت قراری نداشتیم که بی قرارم کنی...
قراری نداشتیم روی آهنگ ها نفست را بگذاری...
لای کتابها تار مویت...
.
.
هیچ کسی نمیتواند آرامم کند...
و من میگویم که چقدر خوب شد دو سه ماه پیش نیامدی...
.
.
یکی به من بگوید او رفته است...
باور ندارم   :-)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:24  توسط صفر  | 

مریمی...تولدت مبارک !!!
دلمون برای اون موهای شنگول منگولیت...واسه اون ساعت شکسته ات تنگ شده !
میدونی که برنامه ی دیدار امسال چیه ؟؟
بگم ؟
بگم ؟
اینکه تو گیتار بزنی...
منم فلوت...
هدی برقصه...
حسین پولها را جمع کنه !!
آخه میگه قیافه اش از همه ی ما مظلوم تره ...بهش بیشتر پول میدن !
خلاصه مبارک باشه مریم عزیز...
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 15:56  توسط صفر  | 

یک اعتراف :

همیشه با خود گفته ام...روزی که به خانه ی مشترک میروم...روزیست،که زندگی است !

راستش را همین الان اعتراف خواهم کرد...

                                   شاید مثل کمتر زنی... من فقط یک نیت دارم...

                                                                       آن هم زندگی است...

                                                                         میخواهم زندگی ات کنم...

امیدوارم خانه ی مشترک درک کند...درک کند...

درک کند....

                                                              درک کند....

*پست حسین جعفریان رو که خوندم،یاد دیروز اوفتادم،سر کلاس فردین خلعتبری،باید برای نوروز یک کلیپ میساختیم...یکی از بچه ها در نهایت خلاقیت...وشاید ریز بینی تمام...یه کلیپ ساخته بودکه خلعتبری رو مجبور به تحسین کرد...فیلمبرداری فوق العاده ایی داشت..با اینکه موضوع به شدت پیش پا اوفتاده و حتی مسخره بود...

یه جا که واقعا خندیدم... این بود که گندم ریخت روی سینی...بعد با ریختن گندم..آهنگ کفتر کاکل به سر پخش شد...بعد یه هو یه کبوتر آمد...آی خورد...آی خورد...

تدوینگر که همون سازنده ی کلیپ بود...با زیبایی خیلی جالبی...حرکات گردن رو دهان کبوتر را کنار هم ،مطابق با آهنگ گذاشته بود...واقعا ارزشمند...وبه شدت خنده دار بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:1  توسط صفر  | 

*خلعتبری گفته اگر کلیپ دومش رو به موقع بیاریم ، واسه یه کارمون رایگان آهنگ میسازه !!
داره وسوسه ام میکنه...اما لامصب کار سختی هم میخواهد :(

*آدم بی آبرو میشود وقتی دماغش بوی سوختی قرمه سبزی را درک کند !
اماعقلش بگوید ، نه !!
زیرش کمه !! نمیسوزه !!
وقتی هم سر میزنم...
ببینم هوی ها !
چه جوز سوخته است !!!

*امروز بعد از ظهر خواب دیدم با ویلچیرم پریدیم هوا ، وبعد وقتی از هوا سقوط کردیم زمین...من هیچ چیزی ام نشد...
اما ویلچیرم شکست !
اینقدر ناراحت شدم !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:10  توسط صفر  | 

یک روزهایی برای آدم آنقدر عزیز میشوند که آدم...از آدم بودن خودش شرمش می آید و می خواهد که هرچیزی باشد،جز انسان دو پا !
تا حصر نشود در مکان و زمان...
حال چند روز پیش من چنین بود...
همین آدم محصور...دلش چیزهای بزرگی...برای دوست بزرگش میخواست...
از چند روز قبلش ، اس ام اس ها شروع شد...
خیلی ها منتظر بودند تا خبر تولدت را امسال چگونه برایت خواهم آورد..
وجواب من برای همه اشان در کمال ناباوری این بود که امسال هیچ خبری نیست...
امسال تمام تولد برای تو خصوصی است...
سال پیش را یادت هست...
زنگ زدم تا بگویم بروی وبم ، یکی بد جوری فوحش ناموسی گذاشته، وتو آن موقع نت نداشتی...
داشتی با پدر صحبت میکردی...و بین حرف ،نمیدانم فاصله ی خانه تا کافی نت را چگونه رفتی ،که هنوز گوشی در دست من زنگ زدی...لیلا ، اینجا که فوحش نیست...
انگار ناگهان دیده بودی...
لیلا تولده....
خدا بگم چی کارت نکنه....اگه بدونی چقدر ترسیدم ...
ومن چقدر ناراحت شدم از ناراحتی تو... وچه کیفی کردم ، از اینکه همانقدر که دوست داشتم شکه شدی...
امسال برایت گروه سرود سی و یک نفره حاضر کرده بودم...
شاید همه اش اغراق بود..
اما بود...
تو باور کن...
باور کن که شب تولدت با سی نفر سرو کله زدم برای تو...
و تا صبح چه لذتی میبردم از سرو کله زدن و هی باخود میخندیدم...
میخواستم صبح زود بی خوابت کنم...
اما توهمیشه سحر خیزتری...
از تاریخ نوشتاری...
امروز درست تو بیست و سه سال و سه روزه هستی...
و امروز...
شاید هیچ کسی ، برای بیست و سه سال بودن دیگری...اینقدر خوشحال نیست...که من برای توام...
تو دوست مقابل من نیستی...
اعتراف میکنم که خود منی...
و همیشه...
و همیشه...
وخوب خوب خوب میدانی...
که همیشه...
ما بوده ایم....
به داشتن دوستی مثل تو افتخارمیکنم دوست عزیز من...
شاید دیر باشد...
اما خوب میدانی که ما هر روز متولد میشویم...
.
.
آدم اول...
تمام مخصوص برای تو بود...
وکادوی تولدت...
تماما مخصوص خواهد بود...
که به زودی تقدیم خواهد شد...
همیشه باش...
حتی در سنگینی عذاب آور فروردین تا تولدت....
باش...
شاد باش و دیر زی اولین...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:12  توسط صفر  | 

چند روزی است که فکر خودم...خودم را مشغول کرده است...
شاید امروز هیچ ربطی به من و خوابهای عجیبم و روزگار پیچیده ام نداشته باشد...
قطعا امروز روزی ایست که من هنوز صفر هستم...
اما یک لیلاوزینی واقعی...
شاید اینکه خودم را معرفی کردم،کلی برایم دردسر ایجاد کند ، اما تفاوتهایی هست...
شاید برای همراهی تو باید نام من لازم باشد...
دیگر از هویت تو ترسی ندارم...
چیزی که فکرم را مشغول کرد...همان هویت خودم است...
یک لیلا وزینی که از صفر شروع کرده...
واکنون در مرزی از نقطه ی صفر است...
با این تفاوت که نام لیلاوزینی را یدک میکشد....
نمیدانم کارم درست هست یا خیر...
نمیدانم آیا به راهه های باریک عمرم بازگردم یا همین جا برای زنگوله ها بگویم...
کمکم کنید...
از نظر شما قطعا استفاده خواهم کرد....

*دیدن کامنت یک دوست دور،در وب دوستی ناشناس دیگر...که با دیدن قالبش،یاد لیلاوزینی کرده بود...شاید این کامنت کمی مرا به خود آورد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 20:12  توسط صفر  | 


ارزش هر مهره در شطرنج ، بسته به موقعیتش در صحنه ی شطرنج است...
وارزش تو در عشق من ... بسته به دستها و چشمان توست...
.
.
دیشب برنامه ی کوزی اوغلو ، دیوانه ام کرد...
ولکان کوناک ِ ترک...آنقدر زیبا میخواند که بارها به گریه ام واداشت...
.
.
تو قلم شو...
من کاغذ...
بنویس مرا...
.
.
راستی...

چند سال است مینویسمت...مینویسی ام محبوب ِ من...

*عاشق دو آهنگ یاریم یاریم...وmimoza cicegi  اش هستم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:50  توسط صفر  |